Friday, October 2, 2009

دری وری

مریض شده ام بد. دیروز همه اش تب و لرز داشتم. خلاصه از سوپ و شلغم و پرتقال و آب و هزار جور مایعات دیگر بستم به خودم که حالم امروز کمی بهتر شده. کل دیروز را به صورت تصادفی میخوابیدم و به صورت تصادفی از خواب بلند میشدم. همینطور هم تصادفی ساعت پنج صبح بلند شدم گفتم نیمه دوم بازی استقلال پرسپولیس را ببینم. مجری تلویزیون یوسفی داشت حرف میزد و به وضوح در صدایش نگرانی بود و مسابقه پیام کوتاه! طرفدار استقلال هستید یا پرسپولیس؟ همین یک روز که فکر میکنم هیچ کس طرفدار هیچ تیمی نبود حتما باید همین مسابقه برگزار میشد. بعدش صحبت با افشین قطبی که حس کردم واقعا ابعادش کوچکتر شده و خودش هم این را میداند. بعد هم یک آقای دیگر که حسم این بود که از امثال آن آدمهایی است که ابعادشان کوچک است اما این را نمیدانند! بعد هم بازی و تساوی. و تماشاچی ها که چند بار صدای یاحسین، میرحسینشان آمد و بعد هم گفتند تبانی و مزدک میرزایی که به طرز ابلهانه ای گفت تماشاچیان به تبانی بین "بازیکنان" دو تیم برای تساوی اعتراض میکنند که فکر نمیکنیم اینطور باشه! نکته خیلی جالب توجه دیگه حضور یک مشت آدم بود در استودیو که دور قطبی و یوسفی و اون یارو نشسته بودند و در و دیوار رو نگاه میکردند و به صورت واضحی حوصله شون هم خیلی سر رفته بود! من واقعا سوال دارم! هدف از حضور اینها چی بوده؟ یعنی وقتی آدم یک چنین چیزی رو میبینه به این نتیجه میرسه که شاید ما زیادی اینها رو جدی میگیریم. این برادران ما واقعا شاید از خیلی از کارهایی که میکنن هدف خاصی ندارن! دیدن اینها من رو یاد کلاس تاریخ و جغرافی و دینی و اینا میندازه که مجبور بودی مثل مجسمه بشینی حرف هم نزنی، هیچ کاری هم نکنی. یه حس اول مهری بد بهم داد این مریضی و دیدن این آدما با هم. یاد کلاس دینی افتادم بعد زنگ نماز که بوی گلاب نامرغوب و جوراب میومد توی کلاس! این هم یک مشت دری وری! مریضم دیگه. آدم مریض دری وری میگه!



----------------
پی نوشت: خیلی مسائل از دیدگاه خود آدم نسبت به خود و باقی مسائل ناشی میشه! و در ادامه قوره و مویز و اینا! من برخلاف استاد عزیزم معتقدم همه چیز خیلی هم فازی است!

7 comments:

Unknown said...

چه خوب گفتی این کلاس دینی و تاریخ رو.

ناخدا said...

یه جورایی ارضای حس خودشیفتگی که تلویزیون نشونشون بده، و امتحان شانس که دو نفرشون دوربین برنده شدند، و ارضای حس کنجکاوی که تلویویزیون چه جور جاییه، سر کلاس های دینی و اینا اگر یکی از اینا هم

بود باز خوب بود.

نرگس said...

آخی محمد خدا بد نده... زودتر خوب شو لطفا...
گور بابای هر چی مسابقه و مجری و اون یه مشت آدم و زنگ دینی و تاریخ ...
بابا مراقب خودت باش! ببینم اونجا هم هوا پاییزیه یا اینکه یهو رفتین توی زمستون؟!
سوپ پیاز درست کن با یکمی فلفل سریع خوبت می کنه ... خلاصه زود خوب شووو

نرگس said...

http://www.khazzeh.com/archives/text/000469.php

عليرضا said...

خوش به حال خودم که اول بازی به طور تصادفی خوابم برد و آخر بازی وقتی همه ی این جنگولک بازی ها تموم شده بود بیدار شدم



ایشالا که هر چه زودتر حالت خوب بشه برادر

حسین said...

آقا اینا تیپ برنامه رو از یه برنامه‌ی اروپایی کپ زدن. فقط اونجا آدم‌های دور سالن حضور فعال دارند و سؤال می‌کنن و این چیزا. حالا اینا یادشون رفته بقیه‌ی برنامه رو کپ بزنن
اینا رو که گفتی یاد کُری خوندن‌های قدیم افتادم. واقعا این دفعه مهم نبود کی می‌بره. کلا یه مدتیه خیلی مهم نیست اتفاقایی که داره می‌افته، آدما هم دیگه خیلی مهم نیستند، یکیش همین قطبی که گفتی
ایشالا مریضی هم زودتر خوب بشه

میم. ح. میم. دال said...

مرسی از لطف همه. حسین بعد از مدتهاااا! آقا دلمون تنگ شده بود. نرگس اتفاقا در تیم فوتبال ما تا نه ده سالگی واقعا یک دختر بازی میکرد خیلی هم خشن بود! بعد دیگر نیامد چون احتمالا باباش نذاشت. اما هروقت از خیابان رد میشد پنالتی ها رو میدادیم بزنه