Friday, September 18, 2009

...

همین که همه ما در گذرگاه تاریخ هیچ نیستیم نه آنکه دردناک نباشد اما التیام بخش هم هست. اگر تو را نمیشناختم امشب فقط مجبور بودم به انگلیسی بگویم زندگی ... است و بس. گاهی وقتها آدم از اینکه بعضی آدمها را در زندگی اش شناخته احساس دین میکند. این را کسی گفته بود به من یک روز بلند. من احساس دین میکنم. همه اینها دلیل نمیشود که زندگی ... نباشد! هنوز گاهی وقتها حس میکنم من همان سوسک نیم مرده ام و کسی با مگس کش بالای سرم ایستاده است! حالم بد است... راست و حسینی به خدا هم زیاد امیدی نیست. لااقل توی این دنیا. دنیای دیگر را هم که خدا بزرگ است!

8 comments:

Unknown said...

دنیا خیلی گنده و پر از زیر زبره اگر امروز آدم به خاطر شناختن کسی احساس دین می کنه دو فردای دیگه، نسبت به زندگی هم حس بهتری پیدا می کنه. امیدوارم البته! به خدا هم امیدی اگر نبود...
راجع به اون بهتره بعداً مفصل حرف بزنیم.

میم. ح. میم. دال said...

من اتفاقا دوست دارم یه بار مفصل باهات حرف بزنم. چه میدونم راستش توی این دنیا من کاملا حسم الان اینه که فرقی نداره خدایی باشه یا نباشه

Amir said...

pasho bia velayate ma, inja zendegi ... nist, .. ast

میم. ح. میم. دال said...

همه جا زندگی ... است اصلا. اینقدر که مخم سوت میکشه. ولی میام ولایتتون :دی

نرگس said...

محمد! شما دیگه چرا؟ می گم پس فرق ما که توی این مملکت کوفتی موندیم با شما که یه جورایی زدید به چاک چیه؟؟؟
که البته به کوری چشم منافقین و از برکت مجاهدین اسلام همین یه ذره ای هم که از این مملکت و تاریخش مونده به زودی زود از صفحه ی روزگار محو می شه!!!
حالا از دار دنیا یه امید به خدا برامون مونده که اونم مثل این خودکارهایی که جوهرش به آخر رسیده هی باید هاش کنیم!
توی این دنیا هم تازگی فهمیدم اینکه بخوایم دنبال یه مدینه ی فاضله و یه خوشی دائمی باشیم یعنی کشک... تنها چیزی که برامون می مونه یه لحظه هایی ست. یک آن . بعدم خاطره های اون لحظه ها...

narges said...

مثلا همین امروز که لباس های شسته ی پدرمو اتو می کردم، یا مادرم قبل افطار توی تختواب من دراز کشیده بود ... یا دیروز که صدای شعر خوندن پدرم می یومد که دیوان پروین می خوند... یه جورایی حس کردم اگر دنبال خوشبختی هستم اون لحظه درست همین حالاست...! مثل خیلی روزهای دیگه که حالا نیست اما یادم مونده..
...!
مثل یه روز که پدربزرگ عباشو پهن کرده بود توی صحن امامزاده که ما بچه های کوچولو بشینیم همون جا،... یا یه روز صبح که حسابی مشت و مالم داده بود که برای نماز صبح بلند شم و گفته بود پاشو ببین که چطور از زمین به آسمون می باره و من هی خودمو زده بودم به خواب و آخرشم بلند نشده بود...
حالا پدربزرگ نیست...دلتنگی هام تا دلت بخواد هستند... اما به جاش هر سحری که بیدار بشم برای نماز، عطر حضورش تمام وجودمو پر می کنه!
...
خلاصه اینکه تازگی فهمیدم باید یه جورایی چسبید به همین چیزهای عادی هر روزه و فراموش کرد که زندکی چقدر ...
است!
شاید البته!
و شایدم نه...
مدتهاست از هیچی مطمئن نیستم... حتی اینکه فرقی می کنه خدایی باشه یا نه... اما مطمئنم که هست... و لااقل برای من ... انگار بود و نبودشم فرق می کنه...
یعنی دلگیریم بیشتر از انسانهاست... گاهی خوب که فکر می کنم دلم برای خدا هم می سوزه...
باور کن محمد گیر بد کسانی افتاده خدا!!

من افتادم توی دور حرف زدن و اگر همین الان نرم احتمالا 100 پاراگراف دیگه می تونم یه نفس برات همین طوری بی ربط و با ربط بنویسم.... معذرت که تا الان حتما مخت سوت کشیده از دستم
!
تمام :)

نرگس said...

http://92.48.75.41/article.php?id=41796

میم. ح. میم. دال said...

شما بنویس هرچی دوست داشتی. خسته نباشی خواهر :دی