Monday, September 7, 2009

در مرکز همیشگی انفجار


آنقدر در برابر باد ایستاده ام

کز نسجهایم

بوی زهم گسستن خاگ و گیاه می آید.

...

روحم مغاک صاعقه های نهفته است،

و اژدهایی از آتش فشرده

در خویش خفته دارد کز یک نفس

صد استوا به دور زمان

میتواند گسترد.

...

آه آدمی چگونه در این مرکز همیشگی انفجار میزید

و ساده و خاموش میماند؟

...

از هیبت نهفته اندیشه اش گریزانند

افواج واژه ها با این همه لبانش را

آرام میگشاید

و غولهای ذهنش را

در تارهای آوایش رام میکند.

...

آنشفشان خاموشی است

کز خاک و درد میگذرد

ویران و تکه تکه در اقصای خاک

میگردد و گناه عالم را

بر دوش میبرد،

و چهره اش با خنده میگشاید،

و انفجارش انگار تا دامن قیامت

باید ادامه یابد

...

آه ای زمانه بر لبه این مغاک

چندان درنگ کرده ای

کز ژرفنایش

چشم عمیق مرگ هراسانست

...

نفرین به من که تاب میارم

و روی میگردانم

و لحظه شکافتن این سدوم را

هر دم نظاره میکنم

و بیم سنگ شدن دیریست

از خاطرم گریخته است.

(محمد مختاری)

4 comments:

Unknown said...

عالیه! هم کار مختاری خدا بیامرز و هم انتخاب شما

نرگس said...

این

تاوان چیزی نیست.

من همیشه نبوده ام.

و روزی جاذبه پی کارش خواهد رفت.

نرگس said...

http://92.48.75.41/article.php?id=41384

میم. ح. میم. دال said...

مرسی زد زد جون. راستی اسم واقعیت چی؟

نرگس اتفاقا امروز جات خالی داشتم حباب درست میکردم بعد از سالها