کلگری که بودم یک آقای پیری بود که خیلی دوست داشت حرف بزنه. نمیدونم چرا ولی همیشه توی ایستگاه اتوبوس میدیدمش. گاهی وقتها هم جلوی دانشکده. فکر کنم کارگر یکی از شرکتهایی بود که توی دانشگاه کار میکردن. به نظر آدم خیلی خیلی تنهایی میومد. اونقدر که به حرف زدن با غریبه ها محتاج بود. سر و وضع درستی نداشت و همیشه هم بوی علف میداد. با وجود اینکه زیاد میدیدمش فکر نمیکنم من رو یادش می موند. به من به چشم یکی از غریبه های ایستگاه اتوبوس نگاه میکرد. خلاصه به خاطر سر و وضعش هر وقت سر صحبت رو با مردم باز میکرد کسی تحویلش نمیگرفت. من اما به دلیل همون کرم مشکوکی که در وجودم هست هر وقت میومد سراغم چند کلمه ای هم که شده باهاش حرف میزدم. اگرچه کسایی که با اینجور آدمها سرو کارشون افتاده خوب میدونن. از ده کلمه حرفی که میزنن خوش شانس باشی دوتاشو میفهمی... به دلیل اینکه انگلیسی رو خیلی کول حرف میزنن و علاوه بر اون به قدری از این شاخه به اون شاخه میپرن که سخت میشه دنبال کرد حرفشونو... یادمه یه بار درباره موتور سیکلت حرف میزد. زمان دقیق اومدن اتوبوس رو همیشه میدونست. وقتی اتوبوس میومد سوار نمیشد تا همه سوار بشن و خودش آخر از همه سوار میشد، می ایستاد کنار در و شروع میکرد به صحبت با راننده. جالب اینه که این آقا رو من در خیلی جاهای پرت و پلای شهر که از هم فاصله دارن میدیدم. یکبار داشتم از جایی بر میگشتم که دیدمش. ایستاده بود توی ایستگاه و عصبانی بود. اتوبوس جاش گذاشته بود. من داشتم از کنارش رد میشدم که با خودم گفتم ای بابا! باز که اینه... میخواستم سریع رد بشم و دودرش کنم. یکدفعه با عصبانیت اومد جلو و شروع کرد به گلایه از اتوبوس که جاش گذاشته. گفت من الان باید خونه باشم. اتوبوس لعنتی جام گذاشت. هم خونه ای من الان داره خونه شام میخوره و من وایسادم اینجا! اتوبوس جام گذاشت... همون اتوبوسی که زمان اومدن دقیقش رو میدونست... فکر نمیکنم با چک کردن تلفنی زمان اومدن اتوبوس بعدی رابطه خوبی داشت! یا شاید موبایل نداشت... من هم که چند دقیقه ساکت ایستاده بودم و فقط به گلایه هاش گوش میکردم نمیدونستم چی بگم که خلاص بشم. گفتم میخوای اتوبوس بعدی رو برات چک کنم. گفت آره. چک کردم و گفتم دو سه دقیقه دیگه میاد. گفت آره خوبه این یکی جام نذاره! اتوبوس زود اومد، سوار شد... منم میتونستم همون اتوبوس رو بگیرم اما پیاده رفتم سمت قطار که با قطار برم... به این فکر می کردم که چقدر اتوبوس و ایستگاهش میتونه نقش مهمی در زندگی یک آدم داشته باشه...
توی ونکوور مسیر بین خونه و خیابان اصلی خیلی وقتها پیش میاد که یک خانم مسنی رو میبینم. بی مقدمه وقتی از دور بهش نزدیک میشم لبخند میزنه و سلام میکنه. و بعدش بهم میگه هوا قراره چطوری بشه. من عادت ندارم زیاد لباس بپوشم و اهالی بریتیش کلمبیا هم که قربونشون برم سرمایی و نازک نارنجی. یه تی شرت پوشیده بودم با یه ژاکت روش. نزدیک که شد سلام کرد. گفت امیدوارم چتر با خودت داشته باشی. قراره بارون بیاد. نگاه کن! چترم رو که گذاشته بودم توی جیب کناری کوله پشتی نشونش دادم. گفتم دارم. خندید و رفت... دوباره چند روز پیش دیدمش. سلام کرد، گفت داره بارون میاد ولی نگاه کن آسمون داره از اون طرف باز میشه. هوا بزودی آفتابی میشه... به این فکر میکردم که وضع هوا چقدر میتونه نقش مهمی در زندگی یک آدم داشته باشه...
یه آقای نسبتا مسن ژاپنی هست که توی ایستگاه اتوبوس چند بار دیده بودمش قبلا. هیچ وقت باهاش حرف نزده بودم. لباسهای کهنه تنشه. و به محض اینکه یک جا مستقر میشه شروع میکنه به صحبت با آدم کنار دستی اش. حتی اگر طرف تحویلش نگیره به صحبت کردن ادامه میده و وسط صحبتش هم یک دفعه قاه قاه قاه میزنه زیر خنده. اینبار اومد سراغ من گفت چطوری؟ گفتم بد نیستم، تو چطوری؟ گفت بد نیستم. گفت دارم میرم دانشگاه توی کتابخونه روی پروژه ام کار کنم و بعدش باید برم کلاس آموزشی استفاده از لپ تاپم که یاد بگیرم چجوری استفاده اش کنم! گفتم دانشگاه میری. گفت آره دانشجوی لیسانس هنر هستم. کاش زودتر رفته بودم دانشگاه هنر بخونم، الان چشمام خراب شده و نمیتونم خوب رنگها رو توی فیلم تشخیص بدم. باید برم یه فیلم درست کنم. گفتم فیلم چی؟ گفت باید دوربین رو ثابت بگذاریم یک جا برای دو ساعت و بعد دو ساعت رو ببینیم و سعی کنیم ازش به اندازه پنج دقیقه یک فیلم با معنی در بیاریم... و یکدفعه این کار به نظرم خیلی جالب اومد! خیلی... داشتم فکر میکردم که چه مکانهایی رو برای فیلم برداری انتخاب میکردم اگر قرار بود همچین فیلمی بسازم... ایستگاه اتوبوس مسلما بهترین گزینه ای بود که به ذهنم رسید... و شاید قرار دادن دوربین رو به آسمان هم بد ایده ای نباشه...
توی ونکوور مسیر بین خونه و خیابان اصلی خیلی وقتها پیش میاد که یک خانم مسنی رو میبینم. بی مقدمه وقتی از دور بهش نزدیک میشم لبخند میزنه و سلام میکنه. و بعدش بهم میگه هوا قراره چطوری بشه. من عادت ندارم زیاد لباس بپوشم و اهالی بریتیش کلمبیا هم که قربونشون برم سرمایی و نازک نارنجی. یه تی شرت پوشیده بودم با یه ژاکت روش. نزدیک که شد سلام کرد. گفت امیدوارم چتر با خودت داشته باشی. قراره بارون بیاد. نگاه کن! چترم رو که گذاشته بودم توی جیب کناری کوله پشتی نشونش دادم. گفتم دارم. خندید و رفت... دوباره چند روز پیش دیدمش. سلام کرد، گفت داره بارون میاد ولی نگاه کن آسمون داره از اون طرف باز میشه. هوا بزودی آفتابی میشه... به این فکر میکردم که وضع هوا چقدر میتونه نقش مهمی در زندگی یک آدم داشته باشه...
یه آقای نسبتا مسن ژاپنی هست که توی ایستگاه اتوبوس چند بار دیده بودمش قبلا. هیچ وقت باهاش حرف نزده بودم. لباسهای کهنه تنشه. و به محض اینکه یک جا مستقر میشه شروع میکنه به صحبت با آدم کنار دستی اش. حتی اگر طرف تحویلش نگیره به صحبت کردن ادامه میده و وسط صحبتش هم یک دفعه قاه قاه قاه میزنه زیر خنده. اینبار اومد سراغ من گفت چطوری؟ گفتم بد نیستم، تو چطوری؟ گفت بد نیستم. گفت دارم میرم دانشگاه توی کتابخونه روی پروژه ام کار کنم و بعدش باید برم کلاس آموزشی استفاده از لپ تاپم که یاد بگیرم چجوری استفاده اش کنم! گفتم دانشگاه میری. گفت آره دانشجوی لیسانس هنر هستم. کاش زودتر رفته بودم دانشگاه هنر بخونم، الان چشمام خراب شده و نمیتونم خوب رنگها رو توی فیلم تشخیص بدم. باید برم یه فیلم درست کنم. گفتم فیلم چی؟ گفت باید دوربین رو ثابت بگذاریم یک جا برای دو ساعت و بعد دو ساعت رو ببینیم و سعی کنیم ازش به اندازه پنج دقیقه یک فیلم با معنی در بیاریم... و یکدفعه این کار به نظرم خیلی جالب اومد! خیلی... داشتم فکر میکردم که چه مکانهایی رو برای فیلم برداری انتخاب میکردم اگر قرار بود همچین فیلمی بسازم... ایستگاه اتوبوس مسلما بهترین گزینه ای بود که به ذهنم رسید... و شاید قرار دادن دوربین رو به آسمان هم بد ایده ای نباشه...

5 comments:
منم چند تا پسر گی میشناسم که هی می خوان سر صحبت و باز کنن...
:دی
ولی ایده ی آسمون هم جالبه ها
از مجموع این سه نفر، اولی که اینقدر تحلیل رفته که دیگه گی و استریت براش معنی نداره :دی
آخری هم بیشتر سر به سر بچه ها میذاره و احتمال میدم بچه باز بایسکچوال باشه :دی
به اولی بگو یه خرده از دومی یاد بگیره
لبخند بزنه - در مورد هوا صحبت کنه به جای غر زدن
به دومی بگو یه خرده از سومی یاد بگیره
بره یه کلاسی چیزی - چقدر میخواد خودش رو با هوا سرگرم کنه
سومی هم خودت گفتی
باید بره ایستگاه اتوبوس
کلا دور جالبی بود تو این نوشته
ایستگاههای اتوبوس اونجا شاید گزینه ی مناسبی باشند ولی اینجا نه
اما با آسمون موافقم چون هرجا بری یه رنگه
:-)
ولی من ترجیه میدم دوربینو بذارم رو به خودم
ایده جالبیه اتفاقا اگه بتونی دو ساعت طاقت بیاری یک جا بشینی و بتونی حضور دوربین رو هم فراموش کنی. شاید وقتی که داری پشت میز کار فکری میکنی بهترین موقعیت باشه
Post a Comment