Friday, August 3, 2012

به هم نگاه نمیکنیم
به انسان نمی اندیشیم
چشمهایمان محو چیزهای دیگری شده اند
چه شد؟ آن همهمه دربار رویاها
چه شد آن چشمه زارهایی که دوست میداشتیم
چه شدند گلها، چقدر قیمتشان گران شد؟
چه کسی میتوان با گلها زندگی کند؟
دستهایتان را باور نمیکنم
آسمان دیگر جای تماشا کردن نیست
آرام نیست، آسمان نیست
چشمها همه از چیزی گریزانند
گله های ما درگاه حق بی پایان است
درگاه حق، دستها میسایم تا دری بگشایم
بر عبث میپایم
در و دیوار به هم ریختشان
و قر و قافیه دست و پا گیرشان
بر سرم میشکند


پی نوشت: فصل چهارم باید برینم بهتون. فصل سوم خیلی قشنگه. خودمم هم راستشو بخوای لوتی از فصل چهارم خیلی خوشم نمیاد. بذار همین فصل سوم تمومش کنیم

No comments: