شعری بی پایان باید نوشت
آهنگ صداهایی که اینجا راه میروند
پاهایی که اینجا صدا میکنند
جاده های بی انتظاری که به انتظار خیال صدا نشسته اند
اینجا پاها راه میروند اما جاده ای نیست
صدایی نمیرسد
صدا ها بی پایان راه میروند
چند مرد اینجا راه میروند
گنگ و لال آنجا نشسته است
تصویری بی پرواز، بی شوق، بی ندا
مردن را باور کرده است
داد میزنند در گوشش
و دادی به صدایی نمیرسد
صدایی به دادی نمیرسد
صدایی نیست که به داد برسد
مرده ای نیست که زندگی را باور کند
شعری بی پایان باید نوشت
آهنگها اینجا راه میروند
اینجا چندین مرد راه میروند
اینجا نوزاد آینده ای نوید بخش
به دوزخ حواله شده است
اینجا دوزخ لبخند میزند
آهنگ صدایی را که جان میدهد
اینجا چندین تصویر گنگ
تن به بی صدایی جاده سپرده اند
و رسالت زندگانی را فراموش کرده اند
بار امانت را فروخته اند
اینگونه
شعری بی پایان خواهند نوشت
آهنگ صدای پای چندین مرد
که اینجا راه میروند!
و از اینسان خواهند مرد!
اینجا مردگان را معادی در کار نیست!

No comments:
Post a Comment