از دورترین خاطره هایی که یادم میاید، مثلا همین لوس بازی هایی که وقتی دو سه سالم بود آدم گنده ها مینشستند جلوی چشمم در میاوردند یا میپرسیدند مامانتو بیشتر دوست داری یا باباتو! تا به امروز... فکر میکنم مسیر زندگی نه تنها یکنواخت و بی معنی نبوده است، بلکه پر از تغییر و پر از احساسات متفاوت بوده است... مثلا همین موجودیت "آدم گنده!" که یک زمانی بوده و حالا دیگر توی ذهنمان نیست... یا خیلی چیزهایی که یک روزهایی معنای زیادی داشته اند مثل اسباب بازی یا بعدتر هایش بازی کردن توی کوچه دیگر با آن کیفیت وجود ندارند و به خاطره تبدیل شده اند... خیلی چیزهای دیگر جایشان را گرفته اند... شاید هم یک روز اگر پیر شدم مثلا یک عصا بگیرم دستم و عصا معنی خاصی در زندگی ام داشته باشد! منصفانه اش این است که زندگی مسیر جالبی دارد! و آدمیزاد با همه ناتوانی اش توان یادگیری و شناخت دارد... شاید مهمترین چیزی که از همه اینها یاد گرفته ام این است که باید خودم چوپان گله خودم باشم... وگرنه گله ام سر به صحرا میگذارد!

1 comment:
آره کاملا باهات موافقم یه جوری انگار این پست این جمله رو هم تایید می کنه که هر کسی مسئول کارهای خودشه و ما این رو باید همون قبل از آدم گنده شدن یاد بگیریم.
Post a Comment