Friday, July 31, 2009

یادم میاد خیلی وقت پیش یک جمله میخوندم درباره انقلاب یوگوسلاوی که یک نفر! گفته بود به این مضمون که: روزهای آخر قبل از انقلاب تفنگها همان تفنگها بودند، تانکها هنوز همان تانکها بودند... ما اما دیگر نه از تفنگها میترسیدیم نه از تانکها... حالا منظور این نیست که بگم که ما نشتیم لب گود به ملت میگیم برین لنگش کنید ها! منظور اینه که وقتی اتفاق میفته مثل همه چیزهای بزرگ دیگه هیچوقت زوری اتفاق نمیفته. به وقتش اتفاق میفته و وقتش هم همون وقتیه که همه خودشون دیگه میدونن! چه اونی که داره میره پایین و چه اون ملتی که دارن پیروز میشن... چیزی که به نظر میرسه اینه که در جنبش سبز ما حتی همین حالا هم خیلی ها هستند که از این چیزها نمیترسند! گاهی وقتها شوکه میشی از اینکه میبینی این حرکت چقدر همه چیز رو با هم درون خودش داره: صداقت، جرات، ذکاوت، اتحاد، ایمان... با خودم قرار گذاشته بودم، نه حالا... همون وقتی که از ایران خارج شدم. که اگر روزی شد برگردم ایران زندگی کنم اونطوری که میخوام و برنگشتم نامردم... حالا اینو میگم اینجا... اگر روزی شد برگردم و زندگی کنم با حداقلی از چیزهایی که میخوام و این کار رو نکردم، نامردم...

4 comments:

Anonymous said...

من هم بر می گردم. حتی اگه درست نباشه اما بدونم سیستم جوریه که داره بهتر میشه

عليرضا said...

سلام

چه پر امید گفتی محمد

نرگس said...

به من بگو به کدام قاعده می‏جنگی
تا به کدام قاعده بجنگم
از جنس گلوله‏هایت بگو
تا لباس‏های ضد گلوله بدوزم
به من بگو
تانک‏هایت از پشت کدام خاکریز می‏آیند
پیاده‏نظامت از کدام زمین می‏گذرد
بمب‏هایت را بر کدام شهرم می‏ریزی
کدام خانه‏ام را غارت می‏کنی
کدام زنم را می‏سوزانی
کدام کودکم را می‏دری
به من بگو
به کدام قاعده می‏جنگی
تا همان کودک باشم
همان زن، همان خانه، همان شهر
...
زمین‏هایم را مین می‏کارم
روی پشت بام‏ها ضدهوایی می‏برم
سنگر می‏سازم
پشت سنگرها نارنجک می‏چینم
به این امید که حمله کنی.

نرگس said...

من البته خودم خیلی هنوز می ترسم... اما بعضی از این آدم هایی رو که اطرافم می بینم از مردم عادی... فراموش کردن ترس یعنی چی... شاید فرصت فکر کردن به ترس نیست...