یادم میاد خیلی وقت پیش یک جمله میخوندم درباره انقلاب یوگوسلاوی که یک نفر! گفته بود به این مضمون که: روزهای آخر قبل از انقلاب تفنگها همان تفنگها بودند، تانکها هنوز همان تانکها بودند... ما اما دیگر نه از تفنگها میترسیدیم نه از تانکها... حالا منظور این نیست که بگم که ما نشتیم لب گود به ملت میگیم برین لنگش کنید ها! منظور اینه که وقتی اتفاق میفته مثل همه چیزهای بزرگ دیگه هیچوقت زوری اتفاق نمیفته. به وقتش اتفاق میفته و وقتش هم همون وقتیه که همه خودشون دیگه میدونن! چه اونی که داره میره پایین و چه اون ملتی که دارن پیروز میشن... چیزی که به نظر میرسه اینه که در جنبش سبز ما حتی همین حالا هم خیلی ها هستند که از این چیزها نمیترسند! گاهی وقتها شوکه میشی از اینکه میبینی این حرکت چقدر همه چیز رو با هم درون خودش داره: صداقت، جرات، ذکاوت، اتحاد، ایمان... با خودم قرار گذاشته بودم، نه حالا... همون وقتی که از ایران خارج شدم. که اگر روزی شد برگردم ایران زندگی کنم اونطوری که میخوام و برنگشتم نامردم... حالا اینو میگم اینجا... اگر روزی شد برگردم و زندگی کنم با حداقلی از چیزهایی که میخوام و این کار رو نکردم، نامردم...

4 comments:
من هم بر می گردم. حتی اگه درست نباشه اما بدونم سیستم جوریه که داره بهتر میشه
سلام
چه پر امید گفتی محمد
به من بگو به کدام قاعده میجنگی
تا به کدام قاعده بجنگم
از جنس گلولههایت بگو
تا لباسهای ضد گلوله بدوزم
به من بگو
تانکهایت از پشت کدام خاکریز میآیند
پیادهنظامت از کدام زمین میگذرد
بمبهایت را بر کدام شهرم میریزی
کدام خانهام را غارت میکنی
کدام زنم را میسوزانی
کدام کودکم را میدری
به من بگو
به کدام قاعده میجنگی
تا همان کودک باشم
همان زن، همان خانه، همان شهر
...
زمینهایم را مین میکارم
روی پشت بامها ضدهوایی میبرم
سنگر میسازم
پشت سنگرها نارنجک میچینم
به این امید که حمله کنی.
من البته خودم خیلی هنوز می ترسم... اما بعضی از این آدم هایی رو که اطرافم می بینم از مردم عادی... فراموش کردن ترس یعنی چی... شاید فرصت فکر کردن به ترس نیست...
Post a Comment