Friday, May 1, 2009

مادر عروس

اینگونه زیستن با شک چه میتواند باشد جز آنکه چون چوب پنبه ای خود را سپرده باشی به سیال زندگی برای همیشه حتی آنگاه که اراده تغییر داری؟ و بزرگترین ترست آن است که نکند کاری کنم که اشتباه باشد! هزار جور تدبیر کنار هم میچینی برای از بین بردن تردید و اشتباه نکردن غافل از اینکه زمان همیشه آنقدر محدود است که فرصتی برای تدبیر بیش از حد باقی نمیگذارد. انجام دادن کار درست در زمان درست، این است که به هدف میرسد وگرنه کار درست و منطقی را دیر انجام دادن یا کار اشتباه و نادرست را زود انجام دادن هیچکدام به نتیجه ای نمیرسند. حرفم این نیست که باید چشم بسته زندگی کرد. حرفم اینست که هیچوقت نسبت به هیچ شرایطی چنان شناخت کاملی نخواهیم داشت که بتوانیم ادعا کنیم اشتباه نخواهیم کرد. و مهم تر از همه این نحوه نگاه پر تردید در مواجهه با مسائل با روح زندگی که خود پر از عدم قطعیت ها و حوادث به ظاهر و به فهم ما تصادفی است تناقض دارد. من مفهوم تقدیر را اینگونه میفهمم که آدمی هرگز توانایی کامل برای تغییر دادن هیچ شرایطی ندارد. آدمی تنها میتواند تلاش کند، دانش و شناخت خود را با شهامت در زمان درست به شناخت خودش به کار گیرد و به نتیجه امیدوار باشد. اگر شکست خورد ناامید نشود. عدم قطعیت به عنوان بخش جدایی ناپذیری از زندگی همواره با ماست. روح طبیعت است. گاهی وقتها طوفان یک کشور را نابود میکند. گاهی وقتها زلزله انسانها را آواره میکند. گاهی وقتها باد شاخه درخت را در بهار میشکند. آیا کسی توانایی این را دارد که به این اتفاقات ناخوشایند اعتراض کند و از آنها پیشگیری کند؟ آیا اینها نشانه هایی از عدم توانایی بشر برای سلطه بر تمامی جنبه های زندگی خود و دیگران نیستند؟ آیا درچنین عرصه ای چاره ای غیر از شلیک بهترین تیرمان و سپردن خود به دست تقدیر داریم؟ آیا به همین دلیل نیست که میگویند پای استدلالیان چوبین بود؟ من کاری به آفریدگار و ماورا ندارم. تنها حرفم از شناخت است و آمیخته شدن با جریان زندگی.

5 comments:

علیرضا بشیری said...

شاید

میم. ح. میم. دال said...

دقیقا حرفم اینه که این شاید گویی رو بیخیال شو و بهترین کاری که به نظرت میرسه رو انجام بده

علیرضا بشیری said...

بهترین کار هایی رو که به نظرم میرسیده انجام دادم تا حالا ولی هرچی بیشتر انجام میدم بیشتر به این نتیجه میرسم که اینها بهترین کارها نیست
حس میکنم تعداد چیزها و کارهایی که خوشحال و راضیم میکنه با گذشت زمان به صفر میل میکنه
فقط تنها امیدم اینه که اون آخر آخراش حداقل یکیش باقی بمونه که ازبین نره،یکی که تموم شدنی نباشه،یکی که با بقیه فرق داشته باشه
درست مثل این جویندگان طلا که لب رودخونه با آبکش طلا پیدا میکنن،هزارتاش سنگه ولی یکیش طلاس اون یکی رو که پیدا میکنن خستگی و زجر همه ی اون سنگها از تنشون بیرون میره
منم به همین امیدم
حقیقتش دیگه با دیدن این سنگ ریزه ها دلم شاد نمیشه
فقط به امید دیدن طلا زنده ام

میم. ح. میم. دال said...

حرفت جالب بود اما اعتقاد و تجربه شخصی من اینه که طلا هیچوقت یکدفعه بدستت نمیاد و یا دقیقا اون چیزی که میخوای اونجوری که میخوای بدستت نمیاد. اگر ثابت قدم و صادق باشی چیزی بدست میاری که کمیت و کیفیتش لزوما اون چیزی که میخواستی نیست ولی چیزی هم از اون کم نداره

علیرضا بشیری said...

البته من منظورم این نبود که طلا یکدفعه بدست میاد،مثالی هم که زدم همین رو نشون میده،اون جویندگان طلا هم دهانشون صاف میشه تا بالاخره یه تیکه طلا پیدا میکنن ولی با جمله دومت درباره صداقت و ثبات قدم کاملا موافقم
این چیزیه که من بهش میگم ایمان داشتن به اون چیزی که میخوای و اراده ی پایدار در راه رسیدن بهش
خوب این اراده ی پایدار یکمی سخته دیگه
آدمیزاده دیگه بعضی وقتا کم میاره به اینجاش میرسه(خودت میدونی به کجاش)وینک،ولی خوبیش اینه که اون ایمانه سره جاشه همیشه