یادم است که شب بود
و نورهای ضعیفی به چشم میرسید
وقتی از کوچه های آشنا عبور میکردم
بیش از این خاطرم نیست
حسی دارم مثل آنکه مدتهاست
مدتها گذشته است و من از کوچه های آشنا عبور نکرده ام
حسی شبیه حس کودکی که
و نورهای ضعیفی به چشم میرسید
وقتی از کوچه های آشنا عبور میکردم
بیش از این خاطرم نیست
حسی دارم مثل آنکه مدتهاست
مدتها گذشته است و من از کوچه های آشنا عبور نکرده ام
حسی شبیه حس کودکی که
همه آنچه کم است را در چشمهای عروسکش میبیند
حس میکنم گم شده اند در زمان
کی؟ کجا؟ چگونه؟ خبر ندارم
دلم برایشان تنگ شده است
بی آنکه بدانم دلم برای چه تنگ شده است
چیز زیادی یادم نیست، از چیز زیادی خبر ندارم!
فقط یادم است شب بود،
حس میکنم گم شده اند در زمان
کی؟ کجا؟ چگونه؟ خبر ندارم
دلم برایشان تنگ شده است
بی آنکه بدانم دلم برای چه تنگ شده است
چیز زیادی یادم نیست، از چیز زیادی خبر ندارم!
فقط یادم است شب بود،
نورهای ضعیفی به چشم میرسید
P.S: Those of you who have been TA's and marked assignments. Have you ever noticed our judgement completely changes in the process of marking one assignment? the guy who marks the last assignment is not the one who marked the first assignment! I guess it tells us something! We are in no position to judge other people! because making a judgement is damn hard and lots of factors need to be taken into consideration.

No comments:
Post a Comment