توی این فیلم ها و سریال ها دیده ای گاهی وقتها بازیگر داستان یک کار خیلی احمقانه ای میکند یا یک کار خیلی مهمی را که باید بکند نمیکند؟ آنوقت مینشینیم کله مان را میکوبیم به تلویزیون که این یارو چقدر احمق است! دلمان میخواهد برویم توی فیلم سرش داد بزنیم که نکن! نکن! نکن! احمق! یا بکن! بکن! بکن! احمق!
یا مثلا کتاب تاریخ که میخوانی چقدر راحت است بنشینی و علت و عوامل زندگی کوفتی فلان قوم یا بدبختی فلان شخص را در چهار گروه خلاصه کنی و حفظ کنی و پیش خودت به حماقتش بخندی!
واقعیت تلخ این است که زندگی همه مان سرشار از این حماقت های کوچک و بزرگ است درست مثل بازیگر فیلم! علتش هم این است که هیچوقت تمام داستان را از اول تا آخر نمیدانیم... دیدمان نسبت به داستان همان دید کوتاه بازیگر احمق است... و آنوقت این حماقت ها هم میشوند بخشی از خاطره های ما... بعد به قول نامجو میشوند کلانتر جان و همینطور همه عمر بر سرمان بشکنند خراب شوند... کاریشان هم نمیشود کرد... نه اینکه همه خاطره ها پر از حماقت باشند، نه! اما همه خاطره ها هم خالی از این احساس حماقت نیستند. بعضی وقتها قبل از خواب آوار حماقت هایم در زندگی که بر سرم میریزد اینقدر حالم بد میشود که حتی دلم نمیخواهد بخوابم! خیلی دلم میخواست میشد برگردم و سر خودم چند سال پیش اندکی داد بزنم بعضی وقتها و خودم را نصیحت کنم. هرچقدر از گذشته ببری و بخواهی حال و آینده ات را بسازی تاثیری که گذشته ات بر شکل گیری شخصیتت به عنوان آدمی که حالا هستی گذاشته است را کاری نمیتوانی بکنی. فقط میشود با خیلی چیزها و اتفاق ها کنار آمد، یاد گرفت و سعی کرد تکرارشان نکرد و به قول یارو گفتنی و دیگر هیییییچ! گذشته را که نمیشود عوض کرد، میشود؟ بخشی از ما را هم که از گذشته مان به ارث برده ایم نمیشود عوض کرد...
یا مثلا کتاب تاریخ که میخوانی چقدر راحت است بنشینی و علت و عوامل زندگی کوفتی فلان قوم یا بدبختی فلان شخص را در چهار گروه خلاصه کنی و حفظ کنی و پیش خودت به حماقتش بخندی!
واقعیت تلخ این است که زندگی همه مان سرشار از این حماقت های کوچک و بزرگ است درست مثل بازیگر فیلم! علتش هم این است که هیچوقت تمام داستان را از اول تا آخر نمیدانیم... دیدمان نسبت به داستان همان دید کوتاه بازیگر احمق است... و آنوقت این حماقت ها هم میشوند بخشی از خاطره های ما... بعد به قول نامجو میشوند کلانتر جان و همینطور همه عمر بر سرمان بشکنند خراب شوند... کاریشان هم نمیشود کرد... نه اینکه همه خاطره ها پر از حماقت باشند، نه! اما همه خاطره ها هم خالی از این احساس حماقت نیستند. بعضی وقتها قبل از خواب آوار حماقت هایم در زندگی که بر سرم میریزد اینقدر حالم بد میشود که حتی دلم نمیخواهد بخوابم! خیلی دلم میخواست میشد برگردم و سر خودم چند سال پیش اندکی داد بزنم بعضی وقتها و خودم را نصیحت کنم. هرچقدر از گذشته ببری و بخواهی حال و آینده ات را بسازی تاثیری که گذشته ات بر شکل گیری شخصیتت به عنوان آدمی که حالا هستی گذاشته است را کاری نمیتوانی بکنی. فقط میشود با خیلی چیزها و اتفاق ها کنار آمد، یاد گرفت و سعی کرد تکرارشان نکرد و به قول یارو گفتنی و دیگر هیییییچ! گذشته را که نمیشود عوض کرد، میشود؟ بخشی از ما را هم که از گذشته مان به ارث برده ایم نمیشود عوض کرد...

1 comment:
هيچ وقت از نگاه نقطه اي به گذشته ي خودم احساس خوبي بهم دست نداده ولي وقتي به صورت يك روند بهش نگاه ميكنم احساسم زمين تا آسمون فرق ميكنه و كلي با خودم حال ميكنم
ولي در كل اصلا هيچ ميل و اشتياقي به بازگشتن به گذشته رو ندارم
از گذشته خيلي چيزا ياد گرفتم
Post a Comment